|
داستان زیر داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است.وی که در خانواده ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده در ۱۸ سالگی بی خدا می شود. وی از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن هدیه گرفت و ظرف سه سال همه ی آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد.برگرفته از کتاب “Even Angels Ask ” (حتی فرشتگان نیز می پرسند) اثر دکتر جفری لانگ. برگردان از ترجمه ی عربی این قسمت از کتاب توسط دکتر عثمان قدری مکانسیروزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره ی چگونگی ادای نماز به من داد.ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که: راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلا آرام آرام پیش بری…پیش خودم گفتم: آیا نماز اینقدر سخت است؟ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع کنم.آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت های نماز را با خودم مرور می کردم و توی ذهنم تکرار می کردم. همینطور آیات قرآنی که باید می خواندم و همچنین دعاها و اذکار واجب نماز را…از آنجایی که چیزهایی که باید می خواندم به عربی بود، باید آنها را به عربی حفظ می کردم و معنی اش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.آن کتابچه را ساعت ها مطالعه کردم، تا آنکه احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.نزدیک نیمه ی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم…در دستشویی آن کتابچه را روبروی خودم گذاشتم و صفحه ی چگونگی وضو را باز کردم.دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم. مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام می دهد!وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی که آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چکید. چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند۱…وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته ام! بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم و با صدایی پایین "الله اکبر" گفتم.امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز کمی احساس انفعال می کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم.ناگهان یادم آمد که پرده ها را نکشیده ام و از خودم پرسیدم: اگر کسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد!؟نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آنجا نیست. وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم. پرده ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم…یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم : الله اکبر.با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمی شد به آرامی سوره ی فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره ی کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر نمی کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم!!پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم بطوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.… احساس خجالت کردم چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوشحال بودم که تنها هستم.در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تکرار کردم. پس از آن ایستادم و گفتم : سمع الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد:حس کردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد چون وقت سجده رسیده بود.در حالی که داشتم به محل سجده نگاه می کردم، سر جایم خشکم زد… جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم. ولی نتوانستم این کار را بکنم! نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم. نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین کوچک کنم… به مانند بنده ای که در برابر سرورش کوچک می شود…احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی که در برابر آنها تبدیل به یک احمق شده ام، نگاه می کنند. تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آنها خواهم شد.انگار صدای آنها را می شنیدم که می گویند: بیچاره جف! عرب ها در سانفرانسیسکو عقلش را ازش گرفته اند!شروع کردم به دعا: خواهش می کنم، خواهش می کنم کمکم کن…نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم. الان روی دو زانوی خود نشسته بودم… سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم… ذهنم را از همه ی افکار خالی کردم و گفتم سبحان ربی الأعلی :…الله اکبراین را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را همچنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.الله اکبر… و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم. در حالی که نفس هایم به زمین برخورد می کرد جمله ی سبحان ربی الأعلی را خودبخود تکرار می کردم. مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم.الله اکبر… برای رکعت دوم ایستادم. به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده. برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم. اما هر مرحله آسان تر از مرحله ی قبل به نظر می رسید تا اینکه در آخرین سجده در آرامش تقریبا کاملی به سر می بردم.سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.در حالی که در اوج بی حسی قرار داشتم همچنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم… خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن اینقدر با خودم جنگیدم.در حالی که سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم: حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دورآمدم… هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر ممکن است.موجی من را در بر گرفت که هیچگونه نمی توانم وصفش کنم جز اینکه آن حس به « سرما » شبیه، بود و حس کردم که از نقطه ای داخل سینه ام بیرون می تابد.چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می لرزیدم، جز اینکه این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.گو اینکه « رحمت » به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.سپس بدون اینکه سببش را بدانم گریه کردم. اشک ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد. هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می کردم که نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.این گریه نه برای احساس گناه نبود… گر چه این گریه نیز شایسته من بود… و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوشحالی… مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره ای عظیم از ترس و خشم را به بیرون می ریزد.در حالی که این ها را می نویسم از خودم می پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است و یا بلکه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست.۳مدتی همانگونه بر روی دو زانو و در حالی که بسوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می گریستم.وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم. آن تجربه به حدی غیر عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم. آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم.اما مهمترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.قبل از اینکه از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بکش! مرا از این زندگی راحت کن.. خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم، اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم.
خداوندا شرم و آزرم تمام وجودم را فرا گرفته است که درمقام عبودیت همچنان درجا می زنم و رشک و غبطه می خورم به حال این تازه مسلمان که به یک باره نور هدایت بر وی می تابد و مستبصر می شود و یک شبه راه صد ساله را می پوید و ما همچنان اندر خم یک کوچه و همچنان دربند ظواهر احکام و اسیر قبض و بسط روح و فلسفه و سفسطه و .....
ضمن پوزش و عذر خواهي از خوانندگان فرهيخته به جهت عدم به روز رساني اين وبلاگ ، كه به دلايلي از جمله مشغله زياد حقير بوده است و همچنين اعتذار از عدم حضور اينجانب در عرصه هاي مجازي دوستان كه هميشه لطف بي دريغشان شامل حال اين حقير شده است ، نظر گراميان را به قسمتي از نامه دوم از كتاب " قصد و عدم وقوع " از استاد حكيم و فرزانه محمد رضا حكيمي تحت عنوان ارتجاع جلب مي نمايم كه بسيار جالب و قابل تامل است و خواندن آن كتاب را به همه دوستان توصيه مي كنم.
ارتجاع
... و اكنون ببينيم" ارتجاع " چيست ؟ اين پديده اي كه در طول تاريخ همواره سبب غروب كردن خورشيدها و گرميها بوده است و سيطره يافتن تاريكيها و سرديها ؟! اين واقعيت نافرخنده اي كه هميشه چون موج شكن دريا ، امواج توفنده انقلابها را شكسته است و مانند بهمن هاي سنگين همه راههاي اميد را بسته است ؟! و سرانجام اين اهريمني كه پنجه بي رحم خويش را در سينه فرشتگان آزادي و نجات و عدالت فرو برده و قلب آنان بيرون كشيده و در زير پا افكنده است؟! اين پديده چيست ؟ ارتجاع !!
ـ ارتجاع يعني : غيبت از زمان حاضر ، و حضور در زمان گذشته .
ـ ارتجاع يعني : زيستن در زمان كنوني ، و انديشيدن در زمان پيشين.
ـ ارتجاع يعني : نفس كشيدن در زمان حال ، و حس كردن در زمان ماضي .
ـ ارتجاع يعني : حضور فيزيكي در زمان حاضر و حضور فكري در ماوراي قرون.
ـ ارتجاع يعني : واپس انديشي و پيشرفت ستيزي.
ـ ارتجاع يعني : عدم درك تحول.
ـ ارتجاع يعني : رميدن از نو آوري و نو انديشي.
ـ ارتجاع يعني : تكذيب طلوع و تحقير فجر.
ـ ارتجاع يعني : تبعيد انسان از عرصه تعالي.
ـ ارتجاع يعني : ذبح سرشاري لحظه ها در آستانه جهل.
ـ ارتجاع يعني : مصلوب ساختن عقل در دالان تاريك جهالت.
ـ ارتجاع يعني : عدم حضور در زمان ، به دليل عدم آگاهي از زمان.
ـ ارتجاع يعني : فريب خوردن و فريب دادن.
ـ ارتجاع يعني : ترس از حمله هاي كاذب.
ـ ارتجاع يعني : وارونه فهمي " رسالـت " و " تعـهد ".
ـ ارتجاع يعني : ذبــح انقـلاب .
ـ ارتجاع يعني : نسـخ آگاهي .
ـ ارتجاع يعني : مسـخ آزادي.
ـ ارتجاع يعني : ترك پيروي پيامبران (ع) در مبارزه با توانگران.
و سرانجام ، " ارتجاع " ـــ چه بدانيم يا ندانيم ، و چه بخواهيم يا نخواهيم ــ تجسم همه قابيل ها و نمرودها و فرعون ها و قارون ها و خسرو ها و سزارها و ابولهب ها و ابو سفيان ها و معاويه ها و يزيدها ست ، در برابر همه هابل ها و ابراهيم ها و موسي ها و عيسي ها و محمد ها و علي ها و حسين ها ...
و " ارتجاع " ــ به الهام از تعبير امام علي ابن ابيطالب (ع) ـ يعني : سکوت در برابر پرخوري توانگران ظالم و گرسنگي محرومان مظلوم ( يعني عدم شعور به تعهد و به اقدام )...
راستي ! پس از گذشت بيش از سه دهه از انقلاب اسلامي ، چقدر از ارتجاع فاصله گرفتيم و يا اينكه بيشتر در دل آن فرو رفتيم ؟!! اين پرسشي است كه جواب دادن به آن قدري شهامت با پشتوانه تعهد و آگاهي نياز دارد. والسلام علي من اتبع الهدي
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود. در همین حال مدتی
گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت : پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش. همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ،
گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی. تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند،
مفید و با ارزش شوی تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری . خداوند از
تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد « نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!!!»
خداوندا ! در این ماه آسمانی که ما بندگان ضعیفت را به ضیافت عشق دعوت نمودی ، نعمت فهم كمالات معنوي و معرفت و شناخت خودت و مقربين درگاهت و قدرت حركت ، رشد و تعالي را به ما ارزاني دار و كمكمان كن كه بتوانيم مس وجودمان را مطلا كنيم و با ارزش شويم . و آنگاه كه با ارزش شديم و اندك قيمتي يافتيم تو خود خريدارمان باش.
پروردگارا ! نيك مي دانم كه دوست نداري حتي لحظه اي در دام شياطين گرفتار شويم .اما چه كنيم كه " قالُوا بَلي " خويش را در پاسخ به پرسشهايت در يوم الست فراموش كرديم " اَلَستُ بِرَبكُم؟؟!! " و " الم أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ"
واينگونه شد كه ما خودمان را گم كرديم و در وادي ضلالت و شوربختي گرفتار شديم . بارالها ! از اينكه به قول و عده خويش عمل نكرديم نادميم وپشيمان و دلخسته از اينكه تا به كي نفسمان مرتع و چراگاه شيطان باشد؟! فقط تو مي تواني مارا از شر شياطين انس و جن و نفس خويش برهاني . پس كمكمان كن كه در اين ماه عشق و بندگي ، بندگي ز سر گيريم و درشبهاي قدرت ، جانانه و از خلوص دل يا علي گوييم و عشق آغاز كنيم. عشقي ازلي و ابدي تا بي نهايت خودت ...
در ازل پرتـو حُسنت ز تجلـــــي دم زد
عشق پيدا شد و آتـش به همه عالم زد
|
نیایش دکتر علی شریعتی
|
|||||||||
|
خدایا: "عقیده" مرا از دست "عقدهام" مصون بدار. خدایا: به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن. خدایا: رشد علمی و عقلی مرا از فضیلت "تعصب" و "احساس" و "اشراق" محروم نسازد. خدایا: مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناختن "درست " و "کامل" کسی، یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم. خدایا: جهل آمیخته با خودخواهی و حسد، مرا، رایگان، ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست، نسازد. خدایا: شهرت، منی را که: "می خواهم باشم"، قربانی منی که: "می خواهند باشم" نکند. خدایا: مرا از چهار زندان بزرگ انسان: "طبیعت"، "تاریخ"، "جامعه" و "خویشتن" رها کن، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من، مرا آفریدهای خود آفریدگار خود باشم، نه که همچون حیوان خود را با محیط، که محیط را با خود تطبیق دهم. خدایا: مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید نجات بخش، تا قالبهای بیارزش را بشکنم، تا در برابر " قالب ریزی" غرب! بایستم و تا همچون اینها و آنها دیگران حرف نزنند و من فقط دهانم را تکان دهم. خدایا: مرا یاری ده تا جامعه ام را بر ۳ پایه "کتاب، ترازو و آهن" استوار کنم، و دل را از ۳ سرچشمه "حقیقت، زیبایی و خیر" سیراب سازم. مذهب بیعوام، ایمان بیریا، خوبی بینمود، گستاخی بیحامی، مناعت بیغرور، عشق بیهوس، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن بیآنکه دوست بداند، روزی کن. خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مردنی عطا کن که بر بیهودگیاش، سوگوار نباشم. بگذار تا آنرا من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست میداری. خدایا: "چگونه زیستن" را تو به من بیاموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت. خدایا: می دانم که اسلام پیامبر تو با "نه" آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با "نه" آغاز شد (نه ای که علی در شورای عمر در پاسخ عبدالرحمن گفت). مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی، به "اسلام آری" و به "تشیع آری" کافر گردان. خدایا: مسئولیتهای شیعه بودن" را که علیوار بودن و علیوار زیستن و علیوار مردن است، و علیوار پرستیدن و علیوار اندیشیدن و علیوار جهاد کردن و علیوار کار کردن و علیوار سخن گفتن و علیوار سکوت کردن است تا آنجا که در توان این بنده ناتوان علی است، همواره فرا یادم آر. خدایا: "اینها" علی را تا خدا بالا می برند، و آنگاه او را در سطح کسی که از ترس، به "خلاف شرع" رای می دهد و با خائن بیعت می کند پایین می آودند! تسبیح گوی ولایت جورند و رجز خوان که: نعمت ولایت علی داریم. خدایا: "اخلاص" و "اخلاص" و "اخلاص" خدایا: در روح من، اختلاف در "انسانیت" را، با اختلاف در "فکر" و اختلاف در "رابطه"، با هم میامیز، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را، باز شناسم. خدایا: مرا بخاطر حسد، کینه و غرض، عملهء آماتور ظلمه مگردان. خدایا: خود خواهی را چنان در من بکش، یا چندان برکش، تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم. خدایا: مرا، درایمان، "اطاعت مطلق" بخش تا در جهان "عصیان مطلق" باشم. خدایا: مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان، اضطراب های بزرگ، غمهای ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن. خدایا: اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار، و پلید "شبه آدمهای اندک" را متوجه شوم. خدایا: آتش مقدس "شک" را آنچنان در من بیفروز تا همه "یقین"هایی را که در من نقش کرده اند، بسوزد. و آنگاه از پس توده این خاکستر، لبخند مهراور بر لبهای صبح یقینی، شسته از غبار، طلوع کند. خدایا: مرا ازاین فاجعه پلید "مصلحت پرستی" که چون همه گیر شده، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده که از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده، بیمار می نماید مصون بدار، تا: "به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم". خدایا: رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار می کنند، نه از آنها که پول دین! را می گیرند و برای دنیا کار می کنند. خدایا: قناعت، صبر و تحمل را از ملتم باز گیر و به من ارزانی دار. خدایا: این خورده بین حسابگر مصلحت پرست را که بر دو شاه بال "هجرت" از "هست"، و "معراج" به "باشد" م، بندهای بیشمار می زند در زیر گامهای این کاروان شعله های بیقرار شوق، که در من شتابان می گذرد، نابود کن! خدایا: مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح حقیر در پناه روحهای پرشکوه چون علی و دلهای زیبای همه قرنها - از گیلگوش تا سارتر و از لوپی تا عین القضات، و از مهراوه تا رزاس، پاک گردان. خدایا: تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی، سپاس می گزارم که دشمنان مرا از میان احمق ها برگزیدی، که چند دشمن ابله، نعمتی است که خداوند تنها به بندگان خاصش عطا می کند. خدایا: مرا هرگز مراد بی شعورها و محبوب نمکهای میوه مگردان. خدایا: بر اراده، دانش، عصیان، بی نیازی، حیرت، لطافت روح، شهامت و تنهاییام بیفزای. خدایا: این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای، هرگز از یاد من مبر که: "من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای تو و عقاید تو فدا کنم". خدایا: "جامعهام" را از بیماری تصوف و معنویت زدگی شفا بخش، تا به زندگی و واقعیت بازگردد، و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش، تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم. خدایا: به روشنفکرانی که اقتصاد را "اصل" می دانند، بیاموز که: اقتصاد "هدف" نیست، و به مذهبی ها که "کمال" را هدف می دانند، بیاموز که: اقتصاد هم "اصل" است. خدایا: این آیه را که بر زبان داستایوسکی رانده ای، بر دلهای روشنفکران فرود آر که: "اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است". جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است، و انسان فاقد معنی، فاقد مسئولیت نیز هست. خدایا: در برابر هر آن چه انسان ماندن را به تباهی می کشاند، مرا، با "نداشتن" و "نخواستن"، روئین تن کن. خدایا: به مذهبی ها بفهمان که: آدم از خاک است، بگو که: یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت. و مذهب، اگر پیش از مرگ، به کار نیاید، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد. خدایا: کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنّی کیست؟ مرزهای درست هر کدام، کدام است؟ خدایا: مگذار که: ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر، مرا با کسبه دین، با حمله تعصب و عمله ارتجاع، هم آواز کند. که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد. که "دینم"، در پس "وجهه دینیام"، دفن شود، که آنچه را "حق میدانم"، بخاطر آنکه "بد میدانند" کتمان نکنم. خدایا: ای خداوندا! به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، به مومنان ما روشنایی، و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب، به زنان ما شعور و به مردان ما شرف، و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت، به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما.... نیز عقیده، به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده، به مبلغان ما حقیقت و به دینداران ما دین، به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف ، به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه کاران ما گستاخی، و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان، و به مردگان ما حیات، و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی، و به فرقه های ما وحدت، و به حسودان شفا به خودبینان ما انصاف، به فحاشان ما ادب، به مجاهدان ما صبر و به مردم خودآگاهی، و به همه ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخشا.
|
|
||||||||
(قسمت اول)
نامه امیر المومنین علی (ع) به مالک اشتر نخعی
در آستانه سیزدهم رجب المرجب ۱۴۳۳ هجری قمری و ولادت خجسته مولود کعبه ، سید الکونین ، مولی الموحدین ، امیر المومنین ، امام علی (ع) هستیم و احساس کردم که آن امام همام همچنان مظلوم است و همچنان دلشکسته و مغموم از دو طایفه ای که در دَوَران و سیکل تاریخ هنوز هم عرض اندام می کنند . (قطع ظهری اثنان ؛ عالم متهتک و جاهل متنسک ...) وتا این دو گروه ( عالمان فاسد و بی حیا و پرده در و دیگری جاهلان خشک مغز متعصب بی خرد ) وجود دارند مولا غریب است و کلامش غریب تر . در جامعه امروز شاید به نظر آید که دیگر چه غربتی وجود دارد ؟ نهج البلاغه اش به وفور یافت می شود و بر فراز منابر سخن از عدل و داد او می رود . اما آیا به واقع و بدون هیچ واهمه تمام زوایا و ابعاد این کتاب عظیم پرداخته شده است . این حقیر و این کمترین پیرو از شیعیان حضرتش بر خود فرض و واجب می داند که کلام مولا (ع) را از حیث جنبه حقوق عمومی و حقوق بشر برسی نماید . چون در این مجال اندک قصد اطاله کلام نیست و سعی بر اختصار است ، لذا در مقام بیان و ارائه تمامی کلام حضرت (ع) در این خصوص نبوده و صرفا و فقط از باب "آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید" سعی در ارائه برخی از این عبارات نورانی و در حد بضاعت مزجاة فهم این حقیر صورت گرفته است . باشد که مورد عنایت مولا(ع) قرار گیرد.
در این راستا و در اولین قسمت ، نگاهی از این منظر به نامه و فرمان حضرت (ع) به سردار رشیدش مالک اشتر نخعی که او را به ولایت سرزمین فراعنه (مصر ) و شهرهای تابعه آن گماشت ، می اندازیم :
امیرالمومنین (ع) پس از توصیه و امر به ترس از خدا و مقدم داشتن طاعت خدا بر دیگر امور و شکستن نفس و تهی کردن آن از شهوات و آرزوها چنین وی را خطاب قرار می دهد: "ثم اعلم یا مالک اَنی قد وجهتک اِلی بلاد قد جرت علیها دُوَل قبلک من عدل و جور ... " و بدان ای مالک که من تو را به شهرهایی می فرستم که دستخوش دگرگونیها گردیده و گاه داد و گاه ستم دیده و مردم در کارهای تو چنان می نگرند که تو ذر کارهای والیان پیش از خود می نگری و در باره تو آن می گویند که در باره آنان می گویی ....
این فراز کلام مولا (ع) در و اقع این معنی را می رساند که مردمی که امیران عادل و جائر را در گذر زمان دیده اند بهترین قضاوت کنندگانند ؛ این مردم هرچند زمامداری فرمانروایان جائر و ستمگری همچون فراعنه مصر را تجربه کرده اند اما طعم خوش عدالت یوسف نبی (ص) را نیز چشیده اند و تو اینک در جایگاهی قرار گرفته ای که مورد قضاوت مردم قرار می گیری پس به هوش باش ! که چگونه قضاوت می شوی و مردم در خصوص تو چگونه می اندیشند؟
آنگاه حضرت با این عبارات بلیغ وی را دعوت به مهربانی با مردم می کند؛ " و اشعر قلبک الرحمةللرعیة و المحبة لهم و اللطف بهم و لاتکونن علیهم سَبُعا ضاریا تغتنم اکلهم... " و مهربانی بر رعیت (مردم) را برای دل خود پوششی گردان و دوستی ورزیدن با آنان را و مهربانی کردن با همگان ، و مباش همچون جانوری شکاری ( درنده) که خوردنشان ( چپاول کردنشان ) را غنیمت بشماری ! ...
در این فراز مولا علی (ع) به صراحت بیان می دارد که وظیفه یک حاکم چیست ؟ ایشان عطوفت و مهربانی نسبت به رعیت (مردم ) را لازمه حکومت می داند؛ البته محبت و لطف مهربانی خالصانه و حقیقی که به تعبیر حضرت (ع) محبتی که با تمام وجود از قلب برخاسته باشد و نه محبتی که از روی تظاهر و نفاق و به جهت جلب نظر مردم صورت گرفته باشد و در ادامه ، آن امام همام می فرماید که مبادا حکومت و رسیدن به قدرت را فرصت مغتنمی برای چپاول ایشان بدانی ! البته به قدرت رسیدن و حاکم شدن فرصت محسوب می شود ؛ اما نه برای نیل و وصول به مطامع دنیوی از طریق مردم و به نام مردم ولی به کام خود ، بلکه برای خدمت شایسته تر و بیشتر به خلق خدا که در روایات تعبیر به عیال الله شده است .
" اَنصف اللهَ و اَنصفِ الناسَ مِن نفسکَ و مِن خاصةِ اهلکَ و مَن لکَ فیه هَوَی مِن رعیتکَ ، فانک اِلا تفعل تَظلِم ، و مَن ظَلمَ عباد اللهِ کان اللهُ خصمه دونَ عبادهِ ... "
نکته ای که در این عبارات حائز اهمیت است قرار گرفتن حقوق الناس در کنار حقوق الله است که در واقع تاکید بر رعایت حقوق مردم است ؛ " حقوق خداوند و مردم و خویشاوندان نزدیکت را بده ، و آن کسی را که از رعیت خویش دوست می داری ، که اگر داد (حقوق ) آنان را ندهی ستمکاری ! و آن که بر بندگان خدا ستم کند خداوند به جای بندگانش دشمن او باشد ... "
چه بیانی رساتر از این کلام که امام (ع) عدم رعایت حقوق مردم را ستمکاری و ظلمی آشکار می داند و خداوند متعال به عنوان وکیل مردم ستمدیده با جفاپیشگان مقابله می نماید؟
و اما امیرالمومنین (ع) در بخشی دیگر به تبیین عدالت فراگیر پرداخته و می فرماید : "ولیکن آحبُ الاُمور الیکَ اوسطها فی الحقِ و اعمها فی العدلِ و اَجمَعَها لِرِضَی الرعیة... " حضرت ضمن بیان رعایت حد اعتدال در ادای حقوق و اجرای آن ، تاکید بر این موضوع دارد که هر چه عدالت فرگیر تر باشد ، مردم راضی تر خواهند بود هر چند که خواص و نزدیکان راضی نباشند و به خشم درآیند .چرا که در غیر این صورت نا خشنودی همگان ، خشنودی خواص و نزدیکان را بی اثر می کند در حالیکه خشم نزدیکان، خشنودی همگان را زیانی نرساند. بنابراین از دیدگاه امام (ع) رضایت عموم طبقات مردم در چشیدن طعم شیرین عدالت و رفاه اجتماعی موضوعیت داشته و نه رضایت برخی از خواص و آقا زاده ها که بیت المال را تبدیل به بیت ا لحال خویش نموده اند !!!
" و لا یکوننَ المُحسنُ و المُسیءُ عندکَ بمنزلة سَواء ، فانَ ذلکَ تَزهیدا لِاَهلِ الاِحسان فی الاِحسان ، و تَدریبا لِاَهلِ الاِساءةِ علی الاِساءةِ..."
"و مبادا نیکوکار و بدکار در نظرت برابر باشند،که در این صورت رغبت نیکوکار را در نیکی کم کند ، و بدکردار را به بدی وادار نماید ..."
در این فراز از کلام امام (ع) موضوع با اهمیت ارج و قرب افراد مطرح شده است که راه را بر متملقین چاپلوس بسته و میزان انگیزه کار و تلاش زیاد و مستمر را در عموم مردم افزایش می دهد و در واقع حمایت حکومت از تولید کار خوب و مستحسن را می رساند که هیچگاه این ظن و گمان در مردم تقویت نشود که کار خوب و درخور تحسین ایشان از چشم و نظر حکومت دور مانده است و هیچ ارزشی برای آن قائل نشده است.
" ثُم اللهَ اللهَ فی الطبقةِ السفلی من الذین لا حیلةَ لهم منَ المساکینِ و المُحتاجین و اهلِ البُوسی و الزمنی فان فی هذهِ الطبقةِ قانعا و مُعتَرا..."
امام علی (ع) در این بخش از فرمان خویش به مالک اشتر توصیه موکد به طبقه فرودست جامعه دارند و می فرمایند که " سپس خدای را ! خدای را ! در طبقه فرودین از مردم ؛ آنان که راه چاره ندارند و از درویشان و نیازمندان و بینوایان و از بیماری بر جای ماندگانند ( از کار افتاده به علت بیماری ) که در این طبقه مستحقانی وجود دارند که علیرغم نیازمند بودن ، قناعت پیشه می کنند و به روی خود نمی آورند..."
فی الواقع حضرت در اینجا مالک را به عنوان نمادی از حاکمیت ملزم به توجه ویژه به اقشار فرودست و مستضعف جامعه می نماید که این افراد عمدتا کسانی هستند که قناعت پیشه اند و به جهت حفظ آبروی خویش و خانواده تحت کفالتشان ودیگر به جهت مناعت طبعی که ایشان دارند از عرض حال و حاجت خویش به خلق خداوند پرهیز می کنند و این موضوع بدان معنا نیست که نیازی ندارند ؛ بلکه نیازمند واقعی اینانند که با سیلی گونه خویش را سرخ نگاه می دارند که حفظ آبرو کنند و این و ظیفه حکومت است که در مقام شناسایی این افراد و خانواده هایشان همت نموده و قبل از عرض حاجت ایشان ؛ نیازشان را بی منت مرتفع سازد.
آری ! این است مکتب انسان ساز امیر ا لمومنین (ع) که اینچنین به حاکمان اسلامی می آموزد که در حکومتی که بنام اسلام شکل می گیرد نباید اقشار ضعیف آن احساس رنج داشته باشند؛ رنجی از بابت نداشتن و تهیدست بودن و رنج مضاعف ، عرض حاجت بردن به خلق خدا و عدم برخورداری از حقوق متصوره اجتماعی ، اقتصادی و رفاهی در جامعه و لذا حضرت (ع) در ادامه می فرماید: "... پس از رسیدگی به کارشان دریغ مدار و روی از ایشان برمگردان ، و به کارهای کسی که به تو دسترسی ندارد بنگر، آنان که در دیده ها خوارند و مردم ایشان را خرد و حقیر می شمارند، و کسی را که به او اعتماد داری برای تفقد و رسیدگی به اوضاع و احوال ایشان بگمار که از از خدا ترسان باشد و از فروتنان ، تا در خواستهای آنان را به تو رسانند."
" واجعل لِذَوِی الحاجات ِمنکَ قِسما تُفَرِغُ لهم شخصکَ و تَجلسُ لهم مجلسا عاما فتَتَواضَعَ فیه للهِ الذی خلقک... "
در این فراز مولا (ع) به مالک چنین فرمان می دهد که " و بخشی از وقت خود را اختصاص به کسانی ده که به تو نیاز دارند . خود را برای کار آنان فارغ دار ودر مجلس عمومی بنشین و در مقابل خدای که تو را آفریده فروتن و متواضع باش ..."
در این جا حضرت (ع) به روشنی اصل لازم و ضروری دور نشدن حاکم از عموم مردم را گوشزد می نماید که نشستها و مجالس حکومتیان فقط با خواص نباشد ؛ بلکه عموم طبقات مردم که به حاکم نیاز دارند ، این حق طبیعی و منطقیرا داشته باشند که به حاکمشان به راحتی مراجعه نمایند . آن هم نه به این صورت که عوامل حاکمیت ، تعداد محدودی از مردم را به صورت گزینشی در یکجا جمع کرده و فقط حاکم متکلم وحده باشد و سخنان خودش را بگوید و تایید عموم را بشنود و مجلس را ترک کند ؛ بلکه با کمال فروتنی و صبر و حوصله و با سعه صدر و در کنار مردم نشسته و سخنان ایشان را به دقت گوش داده و دستورات مناسب و مقتضی را صادر نماید.
" ولا تَدفعنَ صُلحَا دَعاکَ الیهِ عَدُوکَ و للهِ فیهِ رِضی ، فاِنَ فی الصُلح دعَةَََ لِجُنودکَ و راحةَ من هُمومکَ و اَمنَا لِبِلادکَ..."
این فراز از سخنان مولا علی ابن ابیطالب (ع) از بی نظیر ترین و درخشان ترین اسناد آموزه های اسلامی و نگرش دین مبین اسلام و خاصتا مکتب راستین تشیع ناب علوی در خصوص صلح و حقوق بشر است . آنانی که اسلام را منشا آتش افروزی و دشمن تراشی می دانند به این کلام نورانی مولا تاملی نمایند که می فرماید: " و از صلحی که دشمن تو را بدان خوانَد ، و رضای خدا در آن بود ، روی متاب که همانا صلح و آشتی ، سربازان تو را آسایش رساند و از اتدوه هایت برهاند و شهرهایت ایمن ماند..."
ایاکَ و الدماءَ و سَفکَها بِغَیرحلها، فانهُ لیسَ شی ءُ ادعَی لِنِقمةِ و لا اعظَمَ لِتَبِعَةِ و لا اَحرَی بِزَوالِ نِّعمةِ و انقطاعِ مُدةِ مِن سَفکِ الدماء بِغَیر حقها . و الله سبحانهُ مُبتَدِیءُ بالحکمِ بینَ العِبادِ فیما تسافکوا منَ الدماء یَومَ القیامةِ . فلا تُقوِیَنَ سَلطانکَ بسَفکِ دَمِ حَرامِ فَاِنَ ذلکَ مما یُضعِفُهُ و یوهِنُهُ بَل یُزیلُهُ و یَنقُلُهُ..."
در این بخش از فرمان طلایی امیر المومنین (ع) که به اعتقاد حقیر آن را باید بر سر در سازمان ملل متحد طلاکوبش کنند، حضرت حساسیت خویش را نسبت به ریختن خون به ناحق بی گناهان ، نشان داده واین گونه مالک را تحذیر می نماید : " و بپرهیز از خونها ، و ریختن آن به نا روا ، که چیزی چون ریختن خون به ناحق ـ آدمی ـ را به کیفر نرساند و گناه را بزرگ نگرداند و نعمت را نبرد و رشته عمر را نبُرد. و خداوند سبحان روز رستاخیز نخستین حکم و داوری که میان بندگان کند در خونهایی باشد که از یکدیگر ریخته اند . پس حکومت خود را با ریختن خونی به نا حق و به حرام تقویت و نیرومند مکن که خون بی گناهان ریختن ، قدرت را به ضعف و ناتوانی و سستی کشاند وبلکه موجب زوال قدرت می گردد وآن را به دیگری واگذار می نماید..."
و این شمه ای موجز و مختصر از دریای بیکران معرفت و رحمت ، مولای متقیان، امیر مومنان ، علی (ع) بود . باشد که مسوولین ما به خود آیند و این نامه سراسر نکته نغز را نصب العین خویش قرار داده تا بدین و سیله موجبات رضایت خداوند سبحان و خلقش را فراهم نمایند .انشاءالله.
|
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...
نتیجـــــــــــــه :
تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی است...
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛
خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که
خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.
سلامی چوبوی خوش آشنایی
سلام و درود بی دریغ به دوستان عزیز و گرانمایه .مدتی است که توفیق خدمت رسیدن به محضر دوستان را نداشتم. خوب همانگونه که در پست پیشین عرض کرده بودم ،بالاخره انتظار به سر رسید و جای همه دوستان خالی به همراه خانواده توفیق زیارت خانه خدا و حریم امن الهی و همچنین زیارت روضه رضوان رسول مکرم اسلام (ص) و مضجع شریف و غریب ائمه بقیع (ع) رزق و نصیبمان شد . خوشتر از آن لحظه برایم تاکنون رقم نخورده بود تا آن زمانیکه چشم به خانه یار دوخته بودم و سال تحویل شد . زبانم به ترنم دعای سال تحویل مشغول بود و چشمانم مستغرق در اقیانوس بیکران رحمتش و در دلم غوغایی به پا شده بود که نگو ومپرس. در آن لحظات ناب و تکرار نشدنی برای همه مردم جهان صلح و دوستی و عشق و روزگاری خالی از جنگ و دشمنی و نفرت آرزو کردم .برای هموطنان نجیب و صبورم روزگاری به از این سالها و روزهای نه چندان خوب آرزو کردم .برای همه دوستان ، آشنایان ، اقوام ، دوستان مجازی و مرتبطین با این وبلاگ و همه و همه دعا کردم که خداوند مهربان ، حاجات همه را برآورده به خیر نماید و حسن عاقبت برای همه این عزیزان آرزو کردم.

به هرحال ضمن پوزش از خوانندگان فرهیخته از غیبت نسبتا طولانی ام ،سال جدید را به همگان تبریک و شادباش می گویم و سالی خوش و بدون دغدغه خاطر و مشحون از موفقیت در عرصه های مختلف زندگی به ویژه کسب بیشتر فضایل اخلاقی و درک معرفت حضرت حق و ذوات مقدسه حضرات معصومین (ع) ودر راس آن حضرت ولی عصر (عج) را برای همه عزیزان آرزومندم.
لبیک اللهم لبیک ...
دوستان ، در روزهای پایانی سال توفیقی نصیبم شده است که عمری چشم انتظارش بودم و البته آرزوی همه آرزومندان و طالبان کوی یار نیز هست . آری و اینک این کمترین و حقیرترین بنده خدا به دیدار خانه دوست فرا خوانده شده است ؛ هر چند که وی را لیاقتی نشاید که به دیدار معبود بشتابد ، اما نمی دانم چه شده است و یار در وجود این بنده عاصی ( و البته نه طاغی ) چه دیده است که منت گذاشته و دعوتم نموده است . شاید هم اهل و خانواده ام را ؛ همسر مومنه ام و دخترک پاک و زلالم ( فاطمه جان ) و طفل خردسالم (حسین جان ) را اولا بالذات فرا خوانده و حقیر سراپا معصیت را نیز به طفیلی وجود ایشان و ثانیا بالعرض ، که لاجرم به حکم شرع سرپرست ایشانم ، مکلف به خدمتگذاری این عزیزان کرده است . قطعا چنین باید باشد و گرنه من کجا و حرم یار کجا ؟! که مصداق اجل این بیت شعر به یقین هستم ؛
به طواف کعبـــه رفتـم به حـــــــــــــرم رهـــم ندادند
که تو در بــرون چه کـردی که درون خانــــــــه آیی؟!
آخر چگونه پای در حرم یار گذارم در حالیکه پیشتر خانه دل را حرم یار نکرده ام و امانت دار خوبی نبوده ام . چنانچه امام صادق (ع) می فرماید:
" القلبُ حــَــــرم الله فلا تسکُن حـــــَــرم الله غیــــــــر الله "
" قلب حــــرم خـداست در حــرم خـدا جز خــدا را جای نده "
وای بر من بیچاره !! وای بر من غافل !! پروردگارا ! مهربانا ! این بنده غافلت با این دل خویش چه کرده است و چه بر سر این امانت آورده است ؟! و چگونه به خود اجازه داده است که بی اذن یار ، هر کس و ناکسی را در خانه دل خویش جای دهد به جز صاحب خانه که توباشی !! بارالها ! چگونه می توان این جفاکاری را جبران نمود؟!
ای دل چه اندیشــیده ای در عــذر این تقصیـــــــرها
زان سوی او چندان عطا ، زین سوی تو چندین خطا
و اینک عزمی دگر باید ؛ و با توکل به خودش و با توسل به ذوات مقدسه اهل بیت پیامبر رحمت (علیهم السلام اجمعین) می بایست خانه دل را از اغیار پاک کرد که هرگاه حرم یار تهی از اغیار گشت ، آنگاه دل شایسته وصال یار است ؛
" الهی هَــب لی کَــمال الاِنقِـــطاع الیک "
خداوندا ! بیم آن دارم که ره آوردم از این سفر فقط طواف یک خانه سنگی باشد و دیگر هیچ ؟! گشت و گذاری در بازارهای حُمق و جهل باشد و دیگر هیچ؟! ترس از آن دارم که فقط جسمم را بدان جا ببرم و روحم را در موطنم جای بگذارم . معبودا ! حال که به هر دلیلی بر این بنده حقیرت منت گذاشتی و مرا به حریم امنت فرا خواندی ، معرفت لازم و توفیق درک حقیقت حج و زیارت بیت الله الحرام و مسجد النبی (ص) و ائمه بقیع (ع) را رفیق راهم فرما .
حال که عازم این سفر روحانی می باشم ، بدین وسیله از همه دوستان و عزیزان فرهیخته و خوانندگان گرامی این وبلاگ ، تقاضای عفو وبخشش و حلالیت دارم و عاجزانه می خواهم چنانچه حقی از ایشان تفویت شده است به کرامت و بزرگواری خویش از این حقیر در گذرند که انشاءالله در یوم معاد ، خداوند بر ایشان سخت مگیرد و از خطاهایشان در گذرد . به یاد همه شما خواهم بود ودعاگویتان و آرزومند سلامت و سعادت و بهروزی وعاقبت بخیری برای مردم نجییب این سرزمین و صلح و عشق و دوستی برای همه مردم دنیا هستم .
... خدایا ، بر محمد و آلش درود و رحمت فرست و مرا از رنج بسیار کسب و تحصیل روزی بی نیاز ساز ، و رزق بی دریغ روزی کن تا از عبادت تو به طلب رزق مشغول نگردم و سنگینی وبالِ کسب روزی را بر دوش نکشم ...
( فرازی از دعای بیستم از صحیفه سجادیه امام زین العابدین علیه السلام )
ظلم و ستم در لغت به معنای جور ، تعدی ، ایذاء و بیدادگری است و نقطه مقابل عدل است ؛ بنابر این اگر درتعریف عدل چنین آمده باشد که : "وضع الشی ء فی موضعه (مکانه) " یعنی قرار دادن هر چیز ( وهرکس ) در جای خود ، پس مفهوم مخالف و منطقی آن چنین است که : "ظلم وضع شی ء در غیر موضع خود می باشد." بقای اجتماع منوط به تناسب و تعادل امور است . تعادل اجتماعی اقتضاء می کند که جامعه از نظر اقتصادی ، سیاسی ، فرهنگی ، قضایی ، تربیتی و غیره در وضع متناسبی باشد و تمام مصالح و اهداف ، به تناسب تامین گردد. فقر اقتصادی ، اثرات سوء سیاسی ، فرهنگی و اخلاقی و ... به جای می گذارد . در واقع استبداد ، استثمار و فقر اخلاقی ، معلول کوتاهی در امور تربیتی و افکار و اندیشه ها بوده و ظلم زاییده همین ناهنجاریهاست .
تبعیض و نابرابری و تخصیص کلیه امکانات و تسهیلات و رفاهیات برای گروهی اندک و اقلیت ، باعث به وجود آمدن مفاسد و تباهیهای گوناگون ، همچون رواج اشرافیت ، کبر و غرور و استثمار و بهره کشی و از سویی دیگر توسعه و گسترش فقر و شوربختی ، کینه توزی و دشمنی و حسادت می شود . پیامد محتوم و آشکار تبعیض و نابرابری ، تجاوز و تعدی و تصرف حقوق دیگران می باشد .
در شرع مقدس اسلام همانند همه ادیان الهی ، با همه جلوه های ظلم مخالفت جدی شده است و مکرر در قرآن کریم و گفتار امامان معصوم (ع) تاکید بر کرامت انسانی و نهی شدید از نفس ظلم راشاهدیم که در اینجا به بر خی از آن ها اشاره می کنیم ؛
۱) ولقد کرمنا بنی آدم و حملنا هم فی البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا (سوره اسراء /آیه ۷۰ )
به استناد این آیه کریمه ، ایزد یکتا ، به آدمی کرامت و بزرگی عنایت فرموده است و او را نسبت به سایر مخلوقاتش برتری داده و ممتازش نموده است . بنابر این از این آیه به وضوح مستفاد است که هیچ انسانی (نه اقلیت و نه اکثریت ) حق ندارد خود را برتر از دیگری بداند . چرا که همه ابناء بشر مورد تکریم ذات اقدس اله قرار گرفته اند.
۲) لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط (سوره حدید /آیه ۲۵ )
گویی خداوند از آنجا که خالق انسان است نیک می دانسته است که علیرعم تکریم نوع انسان و همه بشریت و علیرغم اینکه نفخه ای از روح سترگ و قدسی خویش رابه همه آدمیان دمیده است و اشرف مخلوقاتش قرار داده است ؛ لیکن برخی از اهریمنان و شیاطین انسی و کارگزاران ابلیس در روی زمین ، این کرامت موهوبه الهی را مورد تعرض قرار می دهند و مشکلاتی را برای بشریت به وجود می آورند، لدا به استناد آین آیه شریفه پیامبرانی را با بینات آشکار و دلایل روشن و کتب آسمانی و از همه مهمتر میزان ، به جهت اقامه قسط و عدل مبعوث به رسالت می نماید تا تضمینی برای حفظ و صیانت این کرامت داده شده به انسان باشد.
۳) و ما الله یرید ظلما للعباد ( سوره مومن / آیه ۳۱ )
این آیه کریمه متضمن این معناست که خداوند مهربان نه تنها خود عادل است و به بندگانش ظلم نمی کند ؛ بلکه اراده پرودگار عدم ظلم به بندگانش بوده و لذا ظلم گروهی از بندگانش به گروهی دیگر از بندگانش را به طریق اولی روا نمی دارد.
۴) ومن یفعل ذلک عدوانا و ظلما فسوف نصلیه نارا و کان ذلک علی الله یسیرا (سوره نساء/آیه ۳۰ )
۵) و اعتدنا للظالمین عذابا الیما ( سوره سوره فرقان / آیه ۳۷ )
آیات قرآن اصولا برای پی ریزی اجتماع سالم نازل شده است تا مردم به عدالت رفتار کرده و ظلم روا ندارند. اما افراد جوامع ، با اعمال و رفتار خوب و بد خویش ، سرنوشت خود را به خوبی یا بدی رقم می زنند. بنابراین به استناد این آیه شریفه ، آنان که مرتکب ظلم و ستم می شوند قطعا گرفتار عذاب دردناک الهی خواهند شد.
۶) ... و الله لا یحب الظالمین ( آل عمران /آخر آیات ۵۷ و ۱۴۰ )
وبه کرات خداوند متعال در قرآن به صراحت تاکید نموده است که ظالمین را دوست نمی دارد. از این واضحتر و روشنتر ، ستمکاران و جورپیشگان خون ریز عالم چه می خواهند که دست از ظلم نمودن بر خلایق تکریم شده یزدان عادل برکشند؟!!
۷) ... لا تَظلِمون و لا تُظلَمون ( سوره بقره / آیه ۲۷۹ )
همانگونه که خداوند در قرآن کریم ظلم کردن را نهی نموده است ؛ انظلام و پذیرش ظلم را نیز مورد نهی و نکوهش قرار داده است . چرا که اگر ستمدیدگان ، ستم ستمکاران جفاپیشه را تحمل کنند و برنتابند ، به یقین این ظلم وستم موجود گریبانگیرشان خواهد شد و در واقع این خودشان هستند که جواز ظلم ستمکاران را صادر کرده اند و خود باعث شوربختی خویش گشته اند و لذا قرآن کریم ، مردم را به پرهیز از ستمگری و ستمکشی دعوت می نماید.
۸) العمل بالظلم والمعین علیه و الراضی به شرکاء ثلاثه ( تحف العقول /ص۲۱۷ )
مولای متقیان علی (ع) نیز در یک کلام تامل برانگیز ظالمین و کسانیکه ظلم وستم را می پذیرند و همچنین کسانیکه خود ظلم نمی کنند اما راضی و خشنود به ستم ستمکاران هستند را شرکاء سه گانه و به یک اندازه در حدوث و پیدایش ظلم مقصر می داند.
۹) الظالم و المُنظلم کِلاهما فی النار ( حدیث نبوی )
حتی در این خصوص پیامبر اسلام (ص) در یک بیان تحذیری موکد ، جایگاه هم ظالم و هم ظلم پذیر را آتش می داند.
۱۰) ... و افضلُ من ذلکَ ذِکرُ کلمة عدل عند امام جائر ( نهج البلاغه /فیض الاسلام/ص۱۲۶۳)
امام علی (ع) در بیان فضیلت امر به معروف و نهی از منکر برای مقابله با حاکم ظالم می فرماید که بالاترین مرحله فضیلت امر به معروف و نهی از منکر ، ذکر و بیان کلام عادلانه نزد حاکم ستمگر است .
۱۱) یومُ المظلوم علی الظالم اشَدُ من یومِ االظالم علی المظلوم (نهج البلاغة/کلمات قصار )
به تعبیر امیر المومنین علی (ع) آن روزی که روز مظلوم است ( روز فائق آمدن مظلوم بر ظالم ) بسیار گرانتر وشدید تر از روزی است که ظالم و ستمگر بر ستمدیدگان چیره هستند. ای کاش جفاپیشگان این معنی را دریابند که دنیا دار مکافات است و اگر حتی یک روز از عمرشان در این دنیای فانی باقی مانده باشد ،قانون الهی اقتضاء می کند که در همین دنیا نتیجه ظلم و ستمشان به مردم را ببینند . کیفر و عقوبت آخرتی که جای خود دارد. آنقدر شاهدِ مثال تاریخی در این خصوص داریم که قابل تامل است؛ از فرعون و نمرود وشداد ومعاویة و یزید بگیر تا چنگیز و نرون وآتیلا و هیتلر و صدام و این آخری (معمر قذافی ) !! کدام یک از ایشان به آسودگی و آرامش دار دنیا را وداع کردند ؟! آیا جز خفت و خواری به هنگام مردن و چیزی به جز نام ننگین بر تارک تاریخ از ایشان ثبت شده است ؟!!
بنابراین مستفاد از آیات و روایات نورانی فوق الذکر ، نه تنها ظلم کردن عملی زشت و اهریمنی است ؛ بلکه سکوت در مقابل ظلم و راضی بودن به ظلم و وضع موجود نیز امری قبیح و غیر عقلایی است و در واقع خیانت به اصل انسانیت محسوب می شود.
کلام آخر این است که به استناد نص صرح قرآن مجید سرنوشت هیچ قومی تغییر نمی کند مگر آنکه خود آن قوم ، آن تغییر را اراده نمایند.
( ...ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم ... )
در آستانه ایام خجسته ربیع و میلاد پیام آور رحمت، بت شکن سترگ تاریخ بشریت ، رحمة للعالمین ، حضرت محمد ابن عبد الله (ص) شعر ذیل را که از آخرین سروده های حقیر است تقدیم آن حضرت (ص) و خوانندگان محترم می نمایم . باشد که این تحفه درویشانه مقبول افتد.
مجلس ختم حقیقت
اینجا
در این کویر بی صفا
و در آین روزگار قحطی وجدان
و در مجلس ختم حقیقت
به تماشای مرگ ایمان نشسته ام!
بار دیگر
و در این عصر سنگ و سیمان
بت ها سر کشیده اند!
اما این بار
نه در بتکده
و نه تراشیده شده از سنگ
که سنگی تر از سنگ !!
و اینک
به این می اندیشم
آیا بعد از ابراهیم
و پس از محمد و علی
باز هم بت شکنی می آید؟!
اما نه !
این بار
به گمان ، همگان می باید
بشکنند این بتان غیر سنگی را
و به تعبیر یک دوست :
" کاش تبری داشتم
و می شکستم
همه آنچه را
که محمد
سنگی اش را بشکست !!
... "
سروده شده در هفدهم بهمن ماه هزار و سیصد و نود شمسی ، مصادف با سیزدهم ربیع الاول هزار و جهار صد و سی وسه قمری
به تازگی از یکی از دوستان بسیار فرهیخته ام ایمیلی را دریافت کردم که متضمن مطلب فوق العاده و قابل تاملی بود که با اجازه ایشان ُ، آن را برای استفاده خوانندگان نکته سنج این وبلاگ می گذارم.
بی شرمانه زیستن
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟ گفتم: خیر قربان!خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند. حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم : این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن .
با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند. آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک آدم نابکار را از خود نرنجانده و توی گوش یک آدم خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقای محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان وطن دشمنی کنیم و برنجانیمشان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان، و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند....
برگرفته شده از کتاب ابوالمشاغل مرحوم نادر ابراهیمی

